اساطیر و افسانه هانورس

خدایان اسکاندیناوی : پتک ثور و سلاح خدایان دیگر قسمت دوم

روزی اودین مخفیانه پیش مییمیر درسرزمین غول ها یوتنهایم رفت از میمیر تقا ضا کرد که جرءای از چاه  دانش اون آب بنوشه وگفت من خواهرزاده ی تو هستم و مادرم بستلا خواهرتوست.اما میمیر قبول نکرد گفت اگر یک چشمت را در بیاوری ودر چاه آب بندازی قبول می کنم واودین سریع این کار رو انجام داد وقتی نوشید، آب چاه در رگ ها یش جاری شد.

روز ها گذشت،اودین میمیر روبه نزد هوئنیر فرستاد تا به ایزد وانیر مشاوره بده وقتی میمیر کنارش بود اون تصمیم های عاقلانه میگرفت وقتی میمیر کنارش نبود اون نمی توانست تنها تصمیم گیری کند و مردم وانیر ازاین وضع خسته شدند نه از هوئنیر بلکه از میمر انتقام گرفتن .سرش را بریدن وبرای اودین  فرستادند اودین سر میمیر را به عصاره ی گیاهان خاصی اغشته کرد و برای اون سر دعا کرد میمیر چشم های خودش رو باز کرد  شروع به حر ف زدن کرد وبه اودین تو صیه های کار سازی می کرد.

اودین گیالرهور ن روبه هایمدال دادکه فقط یک بار اون هم توی روز پایانی یعنی راگناروک می دمه وایزدان هر جا که باشیند بیدار خواهد شد.

همسر ثور سیف نام داشت واز قبیله ایزیر بود روزی ثور در کنار همسرش خوابیده بود وقتی بیدار شد همسرش  کچل شده بود .همسرش تعجب کرد و ثورگفت:اون تو رو کچل کرده همسرش گفت: کی؟

 ثور کمرند مگینیگیور رو بست و گفت کار لوکی هستش به سمتش رفت و اون رو بلند کرد واز ش پرسید چرا موهای زیبای همسر را کچل کردی لوکی گفت: مست بودم و کار با مزه ای بود.
 ثور فریاد زد: اگر موهای همسرم را بر نگردانی تمام استخوان هایت را خواهم شکست لوکی گفت: مو که دیگر بر نمیگردد.

ثوریکی از استخوان های لوکی را شکست ولوکی فریاد: زد دور فهها دورف ها می توانند.

لوکی به سمت اسورا تالفهایم رفت وسه برادراز بهترین صنعت گران دورف بودند پیش اون ها رفت پسران ایوالدی وگفت: سلام بر بردران ایوالدی من شنیدم براک و برادرش ایتری بهترین صنعت گرهای دورف هستند . یکی از اون ها گفت من حتی اسبم را هم نمی دهم آن  صنعت گرهای کج دست نعل کنند.

 لوکی گفت: شنیده ام مسابقه ای تر تیب دادند به داوری ایزدان ایزیر تا بهترین سازنده رو مشخص کنند ویکی از سه اثر باید موهای بی نقص روبه رشد وطلایی باشد .اون ها گفتند که ما توی این مسابقات شرکت می کنیم. وبعد لوکی به دیگر کوهستان رفت تا دو برادررو ببینه.

لوکی به اون ها گفت: سه برادر ایوالدی در حال امده کردن سه پیش کشی برای ایزدهای آزگار د هستن واون ها از من خواستن به شما بگم که شکی ندارند شما دو برادرچیزی به زیبایی کار اون ها بسازید حتی اونا به شما گفتن صنعتگران دست کج

براک شک کرد گفت:مطمئنی این توطیه تو نیست؟ از تو برمیاد این توطیه

 لوکی بامعصومیتی گفت چه سودی به من می رسه می خواستم بهت بگم که بدونی.

براک سر رضایت تکون داد گفت: پس بیا با هم شرطی ببندیم اگه ما پیروز شدیم تو باید سرت روبه من بدی از سر تو ماشین های خیلی خوبی می تونیم بسازیم در لوکی وحشتی راه افتاد اما قبول کرد.

 طی ساخت ساز دو برادر، لوکی سعی کرد کاری کند که اون ها موفق نشن تا شرط رو شکست بخوره اما هر چه سعی کرد موفق نشد وبازو بندی به نام درانپیر لوکی خودش روبه شکل حشره ای در اورد در حین کار بین دو چشم  براک رو نیش زد تاحدی که خون از مژه اون جاری شد، کاری از بین نبرد وبراک متوجه شد که کار لوکی هستش وگفت بیش از این نمی تونم برای از بین  نبرد برای بریدن سرت صبر کنم . ایزی گفت: من ترجیح می دم بمونم براک با لوکی به ازگارد رفت و درمقابل اودین  ثور  وفریا که اماده داوری بودند حا ضر شدند.

 لوکی بین براک و سه برادر ایوالدی ایستادند. لوکی نیزه گونگنیر رو به اودین نشون داد. نیزه که پرتاپ کنی قطعا به هدفش می خوره اون گفت بسیار زیباست لوکی گفت: دومین هدیه خرمنی موهای طلایی هستش هر کسی اون رو به سر بذاره به سرش می چسبیه و شروع به رشد می کنه .ثور اون رو به سر سیف گذاشت تا امتحان کنه وکلا ه گیسی به جمجه ی اون متصل شد .ثور گفت: محشر است .آفرین وهدیه سوم را لوکی باز کرد دستمالی ابریشمی بود که یک کشتی خاص به اسم اسکیوبلادنیر که هر کجا بره باد موافقش میاد و با اینکه بزرگترین کشتی بود به راحتی تا می شد توی  یک کیسه ی دستی قرار می گرفت .فریا تحت تا ثیر قرار گرفته .هدیه ی پسران ایوالدی بسیارعالی بود حالا نوبت به براک بود .اول بازوبندی به اسم دراپیر که هر نه شب از اون هشت بازوبند می چکید.اودین گفت بسیار زیبا وگرازی از طلا که قدرت پرواز داشت وفریا می تونست با وصل کردن یک کالسکه به اون تمام دریاها وخشکی ها را می توان سفر کرد.  براک زیر پارچه پتکی بیرون اورد اون  رو در برابر ثور قرار داد.

 ثور اول  گفت: دسته اش بسیار کوچک است

براک گفت: اسم این پتک میولدنیر هستش اگر این پتک را به سمت هدفی پرتاپ کنی هرگز خطا نمی رود وبه دستت باز می گردد.

ثوربه ندرت لبخند می زد اما این بار همه از لبخند ثور تعجب کردند وبراک وبرادرش  به خاطر ساخت این پتک تشویق و پیروز شدند

 براک نگاهی به لوکی کرد. گفت حالا وقتشه که سرت را به من بدهی لوکی فرار کرد اما ثور اون رو بر گر دونید ولوکی بخاطر کلکی که سوار کرد با چاقو نتوانستند سرش روببرند وهیچ چاقوی هم عمل نمی کرد. اینگونه سلاح خدایان به دستشان رسید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا