تاریخچه فلسفه قسمت دوم دوره سقراط و شاگردانش

تاریخچه فلسفه درباره این صحبت که فلسفه به راحتی نمی شه تعریف کرد و از جهان اساطیر و فیلسوف های طبیعی صحبت کردیم امروز می خوایم به آخرین فیلسوف های طبیعی یعنی دموکریتوس صحبت کنیم.
فیلسوف های بعد اون دموکریتوس 460 ق.م در شمال اژه زندگی می کرد یعنی همون دریایی که کریتوس خودش رو می خواست بکشه می تونید ویدیوش رو مشاهده کنید.
اون بر این باور بود که جهان از ذرات بسیار ریزی و نامرئی تشکیل شده، که این جاودانی و غیر قابل تغییر هستند و اون ها رو اتم به معنی غیر قابل تقسیم یا تجزیه ناپذیر نامید و وقتی هم مثلا درخت یا حیوانی می میره اتم های اون از هم جدا می شه و به اجسام دیگه ای تبدیل می شه.
اون با این نظریه تقریبا به فلسفه واقعیت گرای یونانی پایان داده اما هنوز اعتقاداتی درباره اینکه خدایان دلیل شیوع بیماری ها هستند وجود داشت و بخاطر همین مردم برای خدایان هدیه هایی می فرستاده تا نتایج پیدا کنند در این بین بقراط 460 ق.م بدنیا آمدند، او معتقد بود باید سالم زندگی کرد تا از بیماری ها دور بشیم و برای تعادل جسمانی و روانی باید اعتدال میانه روی رو رعایت کنیم. امروزه پزشک ها سوگند نامه اخلاقی بقراط را امضا می کنند.
بعد از دوره بقراط دوره طبیعت گراها نوبت به سوفسطائیان بود که اون ها هم خدایان و افسانه ها رو مسخره می کردند و این اعتقاد رو داشتند که درست و غلط باید براساس نیاز های انسان باشه و چون توی سرزمین های مختلف زندگی می کردند، می دونستند شرم داشتن از آداب و رسوم میاد و سعی می کردند بگین معیاری برای درست یا غلط وجود نداره، اما سقراط با این نظر مخالف بود و سعی می کرد که ثابت کنه بعضی قوانین لازم هستند.
سقراط حتی یک جمله هم روی کاغذ ننوشت ولی می شه گفت بیشترین تاثیر رو روی تفکر اروپایی ها داشته و گفته های اون توسط یکی از شاگردهایش به اسم افلاطون به ما رسیده. سقراط خودش را به نادانی می زد وافراد را وادار به فکر کردن می کرد و توی سال 399 ق.م اون رو به اتهام خلق خدایان جدید و انحراف جوانان کشته شد، در واقع جام ذهری رو سر کشید.



سقراط عقیده داشت که یک ندای الهی اون رو هدایت می کنه و وجدان به اون می گه چه کاری انجام بده. هر کی بدونه چی درسته و درست عمل کنه انسان درستی هستش.
در سال 347 قبل از میلاد به حکم دادگاه سقراط مجبور شد که جام ذهری رو بنوشه و از دنیا رفت و روی افلاطون شاگردش تاثیر بسیاری گذاشت و اون می دید که بین جامعه آرمانی خودش و جامعه کنونیش تفاوت های زیادی هست.
افلاطون هم مثل امپیدوکلس و دموکریتوس هر چیزی در جهان از اجزای کوچک تری ساخته شدند که با مرور زمان از بین می روند. افلاطون رو این عقیده رو داشت که کله جهان از قالب و فرم های ثابت ساخته شدند و این قالب مُثُل و کل واقعیت رو عالم مُثُل نامید، افلاطون این اعتقاد رو داشت واقعیت به دو قسمت تقسیم می شود قسمتی رو ما می تونیم آگاهی تقریبی پیدا کنیم و قسمت دیگه رو که همیشه در حال تغییر و هیچ چیز دایمی نیست و بُعد مُثُل می شه گفت بعد روحانیست. و این موضوع رو افلاطون با مثال غار خودش توضیح می ده. یسری افراد تو یه غاری هستند و فقط می تونن سایه ی افرادی که روی دیوار می افته رو ببینی و فکر می کنن سایه های سیاه تنها موجودات واقعین و فردی که از اون غار خارج بشه متوجه حقیقت می شه.




افلاطون توی جمهوری خودش حکومت آرمانی خودش رو آرمانی معرفی می کنه و گفته می شه شخصی به اسم ارسطو شاگرد افلاطون بود پدر ارسطو پزشک بود و بخاطر همین حجم زیادی از تفکرات ارسطو درباره ی طبیعت زنده هستش، جالب بدونید ارسطو توسط امام صادق امام ششم شیعیان هم به بزرگی یاد شده ارسطو سعی کرد و از غار بیرون بیاد وعالم مُثُل رو درک می کنه.
بیاید به مقایسه نگاه ارسطو با نگاه افلاطون بکنیم مثلا یک اسب رو در نظر بگیرید، افلاطون بر این عقیده بود که ما از جهانی مُثُل میایم که مسبت به مفهومی مثل اسب فهم داشتیم و توی عالم مُثُل ما اسب کاملی رو قبلا دیدیم و این اسب نماینده ای واسه اونه اما ارسطو مُثُل اسب رو جدا از اون نمی دونست در واقع روح و جسمش همینه که می بینیم. یعنی بر این عقیده بود هر چیزی از چهار بخش می گذره مثلا برای آمدن باران، ارسطو به تشکیل ابر می گه(علت مادی) به متراکم شدن و سرد شدن ابر می گن (علت فاعلی) و به شروع باران می گه(علت سوری)اما یه علت دیگه هم وجود داره که اون اشاره می کنه اونم هدف از اومدن بارون که برای رشد گیاه و مواد غذایی که انسان از اون استفاده کنند(علت غایی) گذاشتند و ارسطو همیشه سعی می کرد، همه چیز رو طبقه بندی و منظم کنه کاری که تو بخش از زیست شناسی انجام می دند. تا اینجا ما با فیلسوف های طبیعت گرا و سقراط و افلاطون و ارسطو آشنا شدیم.این ها در واقع سازنده های فلسفه اروپا هستند حتی گفته می شه مربی اسکندر نوجوان بود اما در سال 332 ق.م در گذشت و دوره ای که اسکندر از یونان تا هند تصرف کرد فرهنگ یونان گرایی یا هلنیسم در سوریه و مصر رواج پیدا کرد.
روزی سقراط رو به روی دکه ای ایستاده بود و به اجناس نگاه کرد و گفت: (حالا فهمیدم چه نمی خواهم)
می توان گفت: این شعار اصلی فلسفه کلبی ها هستش 400 سال قبل از میلاد مسیح فردی به اسم دیوژن و جز عصا و یک کیسه نان چیزی نداشت. می گن روزی اسکندر به سمتش اومد و گفت چه آرزویی داری برایت فوری برآورده کنم.
مرد گفت: آرزویم این است یک قدم بر روی کنار تا خورشید بر من بتابد.
امروزه کلبی مسلک به معنی شخصی که به غم و غصه دیگران اهمیتی نمی دهد.


