اساطیر و افسانه هااساطیر یونان باستان
شاه میداس


پیشگویی توی تلمیسوس (پایتخت باستانی فریگیه) گفته بود اولین کسی که سوار ارابه وارد شهر شد، شاه فریگیه می شه.
دهقانی به نام گوردیاس پدر شاه میداس سوار بر ارابه وارد شهر شد.
جایگاه اون رو قبلا عقابی که روی ارابش نشسته بود و نشانهای از خدایان بود، نوید داده بود. گوردیاس به محض ورود به شهر، شاه شد. پسرش، میداس، بخاطر شاه شدن پدرش، ارابهٔ اون را به درگاه خدای فریگیه، سابازیوس (که یونانیان اون رو با زئوس مرتبط میدونستن)، اهدا کرد و بخاطر همین ارابه رو به یک تیرک یا تنهٔ یک درخت گره زد. گره انقدر محکم بود که گفته می شه بعد از ورود اسکندر به فریگیه در سدهٔ چهارم پیش از میلاد، ارابه سر جای خودش بود.
در اون زمان ها فریگیه به یکی از ساتراپیهای شاهنشاهی هخامنشیان مبدل شده بود. ساتراپ توی ایران باستان می شه گفت به معنی استاندار ها بود.
روزی دیونیسوس اونطور که اووید در کتاب دگردیسیها آورده، متوجهٔ گمشدن ساتیر سیلنوس، پدرخواندهٔ خودش شد. ساتیر: ساتیر پیر مست کرده و سرگردان شده بود چندتا از دهقانای فریگیهای اون رو پیدا کردند و اون رو پیش پادشاهشون میداس بردند (درباره پیدا شدن اون افسانه های دیگه ای هم وجود داره که سیلنوس در باغ گل سرخ میداس از هوش رفته بود). میداس اون رو شناخت و ۱۰ روز بهخوبی از اون پذیرایی کرد. توی روز یازدهم او سیلنوس را پیش دیونیسوس در لیدیه برد، دیونیسوس به اون گفت: پاداش هرچه میخواهد بگوید و آن را برآورده خواهم کرد میداس خواست تا هر چیزی رو که لمس میکند به طلا تبدیل شه. پس درخواستش برآورده شد. میداس خوشحال از قدرتی که بهدست آورده شروع به امتحان کردن کرد.
اون درخت بلوط و سنگی رو لمس کرد و هردو به طلا تبدیل شدند. اون بعد از بازگشت به کاخش با خوشحالی از مستخدمانش خواست تا میز مفصلی براش بچینند تا جشن بگیره. میداس که در آون لحظه مغرور از قدرتش بود بعد از آنکه غذا و نوشیدنیاش با لمس او به طلا تبدیل شدند به اشتباهش خودش پیبرد.










