فلسفه

قسمت چهارم تاریخچه فلسفه دوره باروک و رنسانس

سلام، در پست قبل به قرون وسطی اشاره کردم گفتم که ورود مسیحیت به روم باعث شد، مسحیت از فلسفه قدرت بیشتری پیدا کند تا حدی که آکادمی فلسفه ی افلاطون را کلیسا به آتش بست و به این پرداختیم که روم وقتی مسیحیت رو به عنوان دین اصلی خودش برگزید قدرت کلیسا بسیار زیاد شد و بعد از مدتی روم از هم پاشید و فقط روم شرقی یا امپراطوری بیزانس ماند. توی ویدیو جداگانه درباره خود روم هم صحبت کردیم. بعد از قرون وسطی ما می رسیم به عصر رنسانس، رنسانس به معنی تجدید حیات همه جانبه فرهنگی که از شمال ایتالیا شروع شد یعنی اواخر قرن چهاردهم و توی قرون پانزده و شانزده به شمال اروپا هم رسید، با این اتفاق دوباره مطالعه زبان و فرهنگ یونان شروع شد و اروپا از دینگرایی به سمت انسان گرایی حرکت کرد.

 در این دوره بشر تونست کتاب چاپ کنه و همین باعث شد کلیسا در ترویج علم قدرت از دستش خارج بشه توی دوره های پایانی قرون وسطی یعنی قبل رنسانس نظام پولی و نظام بانکی شروع به کار کردند و این توی رنسانس ادامه پیدا کرد و اقشار متوسط خودشون رو از زیر دست فئودال ها بیرون آوردند ویدیوی قبلا درباره فئودالیست درست کردم مردم از زیر دست فئودال ها و کلیسا خارج شدند و به یک استقلال رسیدند و در دوره ی رنسانس نگاه به انسان تغییر کرد و ارزش انسان بسیار بالا رفت.

جیوردانوبرند توی این دوره اعلام کرد که خدا در طبیعت حضور داره و جهان هستی لایتناهی هستش کلیسا اون رو گرفت و زنده در رم آتش زد سال 1600 میلادی .

در این دوره به این اعتقاد بودند که باید همه چی رو تجربه و آزمایش کرد و اهمیت عقل و عقب راندند.

بذارید یه مثال بزنم خیلی وقتا شده  ما مطئن باشیم یه کاری داریم انجام می دیم درسته مثلا مطمئن باشیم که به یکی یچیزی می گم پاسخ آره هستش چون عقل ما اینطور نتیجه گیری می کنه با خودمون می گیم به دوستم می گم ماشینتو می دی اونم می گه آره چون قبلا من ماشینمو دادم بهش اما وقتی اون رو میاری توی عمل دوستتون می گه نه اینجا شما تجربه و آزمایش کردید و عقلتون و اون سیستم ذهنتون شکست می خوره. این یه مثال ساده هستش و تو اتفاقات جامعه شناسی، اقتصاد خیلی از اینجور اتفاقات می افته با در نظر نگرفتن یک چیز کاملا بهم می خوره.

و اینطور گفته می شه رنسانس اهمیت عقل رو پس زد و به این سبک از بررسی واقعیت: می گن روش تجربی توی قرون وسطی بشر فکر می کرد که زمین در وسط جهانه و به دور زمین می چرخه اما نویسنده لهستانی کپرنیک در کتاب خودش این موضوع رو رد می کنه اما قبل تر ابوریحان بیرونی به چرخش زمین به دور خورشید اشاره کرد بود در این دوره افرادی مثل نیوتون، گالیله متولد شدند.

تو رنسانس رابطه انسان با خداوند تغییر کرد و وارد مرحله تازه ای شد و به تدریج فلسفه و علم از هم جدا شد و بعد به فرد گرایی رسید.

درقرون وسطی کتاب های مقدس به زبان لاتین بود و فقط کشیش ها می توانستند این کتاب ها رو بخونن اما توی رنسانس این کتاب به زبان مردم ترجمه شد و این اتفاق اصلاح دینی اسم گرفت که ویدیوای قبلا درباره این موضوع درست کردم و پرچم دار این اتفاق مارتین لوتر بود و می شه از افرادی مثل اراسموس نام برد. مارتین لوتر این عقیده رو داشت هر کس می تونه کشیش خودش باشه بعد از رنسانس وارد عصر باروک می شویم. در این دوره افراد کلاه گیس بلند می گذاشتند و ردایی بلند در تن داشتند این دوره در قرن هفدهم باروک به معنی مروارید های نامنظم نام گرفت در این دوره افرادی گرایش خوشبینانه به رنسانس داشتند و افراد دیگه می خواستند به پرهیز از مادیات در قرون وسطی برسن و در این دوره به ناپایدار بودن همه چیزتمام مردم پی بردند و از لحاظ ذهنی مردم امروزه بخاطر پیشرفت روانشناسی و علم روحانیت واقعیت مرگ آنقدرها هم دلگیر نیست اما در اون دوره باعث افسردگی مردم شد و توی این عصر اروپا توی یک جنگ خونین سی ساله هستش از سال 1618 تا 1648 در جایی که امروزه آلمان واقع شده صورت گرفت و بیشترین آسیب رو اون منطقه دید و طی این جنگ ها فرانسه به قدرت اول اروپا تبدیل شد و این جنگ بین پروتستان و کاتولیک بود اما تفکر سیاسی هم درش وجود داشت ویدیویی قبلا دربارش درست کردم و در این دوره هم اختلاف طبقاتی بسیار زیادی وجود داشت. توی این دوره گوستار سوم پادشاه سوئد توی یک جشن بالماسکه کشته می شه و در سال 1792 پس از این قتل دوره باروک تمام می شه ویا حداقل در سوئد. اون فردی مغرور بود که مراسم های تشریفاتی زیادی می گرفت،نمایش یکی از مهمترین بخش های هنر این فرهنگ بود و شکسپیر بین دو دوره ی رنسانس و باروک به دنیا آمد و این که شکسپیر انقدر زندگی را خشمگین و بی معنی می دید ناشی از همین دوره باروک بود از طرفی این شکاف طبقاتی موجود بسیار در آن دوره جامعه ای افسرده ساخت، بعضی از فیلسوف ها اعتقاد داشتند که زندگی ماهیتی روحانی و معنوی داره و به این تفکر ایده آلیسم می گن از طرفی بعضی هم بر این باور بودند که دنیا مادی هستش به این تفکر هم مادی گرا یا ماتریالیسم گفته می شه.

یکی از معروفترین ماده گرایان توماس هابز، فیلسوف انگلیسی بود و به این عقیده بود که کله جهان از ذرات و تمام نتیجه ها جا به جا شدن این ذرات در مغزه یکی دیگه از ماتریالیست های قرن هجدهم و نوزدهم لامتری بود که توی کتاب انسان و ماشین می گه همانطور که پا برای حرکت عضله هستش. فیلسوف دیگه ای هم که می شه بهش اشاره کرد لایبنیتس هستش اون بر این اعتقاد بود که ماده به اجزای کوچکتر تقسیم می شه ولی اون به دو قسمت تقسیم نمی شه.

فیلسوف های معروف دیگه این عصر دکارت و اسپینوزا بودند که توی قسمت بعد به اون ها می پردازیم. تا اینجا ما با فیلسوف های طبیعی در قسمت اول آشنا شدیم و در مجموعه قبل با خدایان باستان فیلسوف های طبیعی این نوع تفکر رو پس زدند و به انسان و جهان پرداختند بعد به سقراط و شاگردهایش پرداختیم بعد وارد قرون وسطی و قدرت گرفتن فئودال ها شدیم و قبلش ظهورحضرت مسیح و پیروزی مسیحیت بر فلسفه مواجه شدیم بعد در عصر رنسانس دوباره فلسفه خودش رو بازیابی کرد و در آخر به عصر باروک پرداختیم که تقابل بین ماتریالیسم یا مادهگرایی با ایدآلیسم بود: ممنون که این پست را مطالعه کردید.

ویدیوی این پست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا